تبليغاتX
< مهاجرت به اوزیستان

در حال جمع آوری وسایلم هستم و اگر باور کنید بعد از نزدیک به دو ماه، نهايتا فردا كليد خونه جديد رو تحويل مي گيرم. باورتون نمي شه كه چه ماراتن سختي رو پشت سر گذاشتم. دوبار سر قرارداد با صاحبخونه هاي محترم رفتيم و چنان عزت تپان شديم كه خدا داند!!!!

اولين خونه ايي رو كه پسند كرديم ...صاحبش يك آقاي پير و در نگاه اول بسيار محترم...بر اثر سكته تمام دستاش مي لرزيد ولي قلبش همچنان براي پول مي تپيد...به طوري كه بعد از دادن بيعانه به بنگاه دار، و طي كردن همه شرايط با صاحبخانه، سر قرارداد فرمودند كه من سال ديگه خونه رو لازم دارم و مي خوام بفروشم ..من و همسر هم مات و مبهوت كه آخه كي به خاطر يكسال حاضره از خير همه وسايل و لوازمش بگذره....در آخر هم فرمودند كه من ۱۲ عدد چك براي هر ماه مي خوام...كه حتي با گفتن اين كه ما سه برابر پول اجاره يك سال دست شما پول داريم هم راضي نشد و چه بهتر كه نشد.....و تمام.

دومين خونه ايي كه خوشم اومده بود، خونه ايي بود نوساز...بسيار زيبا ساخته بودنش ولي ....به پسر صاحبخونه كه با ما اومده بود تا خونه رو نشون بده گفتيم ما از اينجا خوشمون اومده ...گفتند اينجا مال شماست...بيعانه داده شد... پدرشون قرار بود از مسافرت بيان تا بريم براي قرارداد ....چند روز گذشت ...حتي ما گفتيم كه ديگه دنبال خونه نگرديم ..گفتند نخير اينجا مال شماست...پدر از سفر تشريف آورند و .....بامبول در اوردند كه نخير ۱۰۰ هزار تومان اجاره رو بيشتر كنيد...يعني من دندون گردتر از اين آدم به عمرم نديده بودم.....من نمي دونم واقعا آدما چي فكر مي كنند ...قول و قرارشون چيه....واقعا آدم وقتي تو عمق جامعه مي ره و سر و كارش با اقشار مختلف جامعه مي افته مي بينيه كه چه بر سر انسانيت ما ايراني ها اومده....قول مي دي به دو جوون ...وعده مي دي كه دنبال خونه نگرد و آخرش هيچي...

سومين و آخرين خونه ايي كه پسنديدم ..از دو خونه قبلي بزرگتر و تو يه برج بسيار خوب... و از همه مهمتر با يه انسان روبرو شدم.. بعد از كلي تخفيف دادن ..كليد رو نه روز زودتر داده و واقعا يه انسان به تمام معنا.

واقعا در حال ناميدي ، در بزرگي رو خدا به روم باز كرد... به قول دوستم شايد جريان مهاجرتت هم مثله خونه گرفتنت ، قراره به يه جاي خيلي بهتر از استراليا انجام بشه ...مثلا آمريكا....(من مي خوام امسال گرين كارت برنده شم) بدجور هواي اين يانكي ها رو كردم!!!!!

نوشته شده توسط الف.آذر در ساعت 12:37 | لینک  | 

به طور اتفاقی وبلاگش رو پیدا کردم. سالها با هم همکار بودیم و با وجود خیانتش به خواهرم، هنوز هم تو فيس بوك سلامي رد و بدل مي شد. پست هاشو به مرور خوندم، نويسنده ايي شده بود در كانادا با زندگي زناشويي ناموفق. تا به پست هايي رسيدم كه به اون زمان ها بر مي گشت و واقعا يه دردي رو تو شكمم  احساس كردم. اون سالها به مدد پشتيباني خواهرم به اون شركت اومد و هميشه هواشو داشتيم. چون با من نقاط مشتركي در رابطه با كتاب و فيلم و اين جور مسايل داشت، روزهاي زيادي رو خارج از شركت با هم سپري كرديم كه من واقعا فكر مي كردم روزهاي خوبي بودند. بعدها با وجود دونستن اين موضوع كه خواهرم و رييسش تصميم به ازدواج دارند، مثله گربه ايي خزيد بين رابطه اشون .مدتها انكار مي كرد تا زماني كه همه چيز لو رفت...شايد هم عدو شد سبب خير چون رييس همچين موجود جالبي به نظر نمي رسيد. اون اتفاق براي من يه شوك بزرگ بود. چند وقت بعد كسي كه خيلي دوستش داشت بهش خيانت كرد و اون موقع به پابوسي خواهرم براي بخشش اومد. و ما بخشيديم حتي با وجود اينكه جاي زخم خيانت يك دوست برامون هميشه باقي موند. و حالا.....

براي خوب نوشتن آيا هميشه لازمه كه تحريف وقايع كرد؟؟به اون  چيزي كه بودي پشت كرد؟؟دلم مي خواست تو كامنت هايي كه براش گذاشته بودند و ابراز همدردي شده بود مي نوشتم كه شما شاهد يه سناريوي دروغين هستيد...

با خودم فكر كردم شايد تمام اين نوشته ها، كتاب ها و چيزهايي كه باهاشون همذات پنداري مي كنيم، همه از دل يه دروغ بزرگ ميان...

 

نوشته شده توسط الف.آذر در ساعت 17:31 | لینک  | 

دیروز جواب نامه شکایتم به ombudsman  رو دریافت کردم. برخلاف تصورم خیلی خوب برخورد کرده بودند و اصلا شباهتی به نامه دریافتی از دیاک نداشت. ابراز همدردی شده بود و اینکه این دستگاه نمی تونه نتیجه ایی رو تغییر بده، ولي اگر ببينه ناعادلانه برخورد شده سعي مي كنه كه يه راه حل مسالمت  اميز پيدا كنه.

از من تمامي مكاتباتم با دياك و كيس آفيسر رو خواسته و چندين سوال هم رابطه با شكايتم پرسيده و در آخر هم ذكر كرده كه اگه اين مدارك رو نفرستم بازهم اينا به پرونده من رسيدگي مي كنند ولي ممكنه كمي بيشتر طول بكشه. تا اخر دسامبر هم وقت داده كه مدارك رو بفرستم.

وقتي نامه رو خوندم خيلي سبك شدم...يه جوري احساس كردم كه يكي حرف دلم رو فهميده و خيلي آرامش دهنده بود. بعد از اين نامه هم خونه مورد علاقه امو پيدا كردم و در كل بعد از مدت ها روز آرومي رو پشت سر گذاشتم.

نوشته شده توسط الف.آذر در ساعت 8:36 | لینک  | 

تو پست هاي قبلي گفته بودم كه دارم روي درهاي ديگه ايي هم براي از ايران رفتن كار مي كنم. متاسفانه اول از همه اينو بگم كه اگه بخواهيد روي اصول و شرايط منطقي از ايران خارج بشيد و هدفتون هم اين باشه كه كمترين سختي رو اونجا متحمل بشيد ...بايد بگم كه سخت در اشتباه هستيد ...مگر در شرايطي مثل اينكه مجرد باشيد، حساب بسيار بسيار پرپول داشته باشيد و يا يه آشناي گردن كلفت در خارج از كشور كه بتونه ساپورتتون كنه.

براي ويزاي دانشجويي ، همون جور كه قبلا گفتم من تمام شرايطش رو داشتم ولي .....وقتي با دقت تمامي قوانين رو مطالعه مي كنيد مي بينيد كه چنان برنامه ريزي شده كه حتما جا بزنيد....به عنوان مثال آلمان و سوئد...براي ويزاي دانشجويي آلمان خب من اون شرط هشت هزار يورويي رو مي تونستم برآورده كنم ولي اون جوري كه فهميدم به همراه دانشجويان مستر به سختي ويزا مي دهند تازه اگه ويزا هم بدن اونجا اجازه كار نداره ..خب من نمي دونم آيا همراه اونجا بايد نقش هويج رو بازي كنه...چه فايده داره كه نتونه كار كنه...خب بايد كار سياه كنه...كه اونم فايده نداره چون شوهر من اينجا مدير فروش يه شركت آلماني ايه ..و بياد بره اونجا كار سياه كنه...كار نشدني ايه...سوئد هم همينطور و تنها تفاوتش در اينه كه ويزاي همراه رو به راحتي صادر مي كنه.

يه راه حل هم كه پناهندگي ايه....كه فكر نمي كنم...اين كار رو انجام بدم... اصلا نمي تونم تو كمپ و اين جور جاها زندگي كنم.

اندر عجبم كه واقعا خدا براي من چه آشي پخته....

پي نوشت: انقدر اين روزها با اين بنگاه دارها فك مي زنم كه صدام سياه شده.....كاشكي مثله اين زنهاي قديمي بوديم تا آقامون همه كارها رو مي كرد...از دست اين مدرنيته!!!

نوشته شده توسط الف.آذر در ساعت 14:16 | لینک  | 

چند روز پیش اولین در اولین مرحله شکایت، نامه مربوطه رو به قسمت شكايات در دياك فرستادم. امروز جوابش اومده كه نخير هيچ تغييري در تصميم گيري نهايي قرار نيست صورت بگيره و توضيحات كافي براي شما فرستاده شده است. گفته كه اين نامه رو فقط صرفا براي اطلاع به قسمت هاي درگير خواهند فرستاد و براي ريفاند هم به قسمت مربوطه اطلاع مي ديم و ده روز كاري طول مي كشه.

در نهايت اينكه براي اين كار بايد review کنید که یعنی اصل مطلب همون ۱۴۰۰ دلاره ناقابله....خوب دکان کسبی برای خودشون باز کردند.

منم امروز یه شکایت دیگه به ombudsman فرستادم. جریان اینه که امیدی ندارم ولی اگه این کارها رو نکنم مثله یه غده تو گلوم این موضوع گیر می کنه که تا آخر عمرم نمی تونم فراموش کنم. از طرف دیگه می گم اگه شکایت نکنم اینا فکر می کنند که محق بودند و این رویه همیشگی اشون می شه که بدون دادن حق دفاع به کسی ، پرونده انسان هايي كه اميدوارانه اين برنامه رو دنبال مي كنند رو رد كنند.

نوشته شده توسط الف.آذر در ساعت 13:52 | لینک  | 

مرسی از تمام دوستانی که چه با ای-میل و چه با پست هاشون سعی کردند به من دلداری بدهند. راستش این یک هفته در حال پیدا کردن خونه بودم که پروژه اش به سختی جلو می رفت و انقدر وسواسی بازی درآوردم که اصلا اون چیزی که مدنظرم هست رو  پیدا نكردم.

در نتیجه این یه هفته همه اش توی لوپ فکرهای منفی افتاده بودم. می بینید وقتی آدم منفی می شه یه جوری نمی شه از این تور منفی بافی خودش رو خلاص کنه. هی با خودش فکر می کنه من چقدر بد شانسم، چون اين اتفاق افتاد ديگه هيچ اتفاق خوبي تو زندگي ام نمي افته و از اين حرفا. هرچقدر هم كه با خودتون صحبت مي كنيد افاقه نمي كنه. حتي تو اين وضعيت، چون سيستم ايمني ضعيف می شه مستعد انواع و اقسام مریضی ها هم می شید.

دیشب خسته از پیدا نکردن خونه دلخواه و داشتن استرس فراوان به خاطر نخوندن درس برای امتحان، همين جوري نشسته بودم كه برادر شوهرم از آلمان زنگ زد و شروع كرد كلي اميد دادن كه چرا براي آلمان اقدام نمي كنيد و از اين جور حرفا. و كلي راه حل هاي مختلف رو هم به هم نشون داد. اولش بي رغبت بودم و اصلا گرم به اين موضوع نگاه نمي كردم. ولي شب رفتم دنبال دانشگاه هاي مختلف گشتم و بالاخره يه دانشگاه پيدا كردم كه فوق رشته خودم رو به زبان انگليسي برگزار مي كنه و فقط ايلتس احتياجه و لازم نيست امتحان زبان آلماني بدم.

حالا با اين اوصاف فعلا از خير عوض كردن خونه گذشتم. يه نامه براي استاد مربوطه نوشتم و يه سري سوالات پرسيدم. نمي دونم به كجا خواهد رسيد ولي من تلاشم رو مي كنم...تا چه شود....از يه طرف خيلي مي ترسم كه دوباره ناميد شم..از طرف ديگه به خاطر اينكه شوهرم سالها اونجا زندگي كرده و زبان آلماني هم مي دونه يه جورايي دلگرم شدم. حالا بگم چي ...شانس ..سرنوشت ...پيشوني نوشت...تقدير ..چي برام پارتي بازي كنه؟؟

 

نوشته شده توسط الف.آذر در ساعت 14:35 | لینک  | 

یعنی همه چیز تموم شد؟؟؟ یعنی همه رویاهام در صدم ثانیه از بین رفت؟؟؟ نمی تونم باور کنم...احساس می کنم که بی هویت شدم..همه زندگی ام و احساسم رو پای این مهاجرت گذاشته بودم/

جمعه هفته پیش دقیقا روز اون ۸/۸/۸۸ کذایی، وقتي شب اومدم خونه و اي ميلم رو باز كردم نامه رد شدن پرونده ام رو ديدم. از اون موقع تا الان، هروقت كه چشمام رو مي بندم جمله Refusal letter جلوی چشمام می رقصه. اولش گیج بودم نامه رو چند بار خوندم و به شانس خودم هزاران باز لعنت فرستادم.

و گریه ....گریه کردم و همره با اشکهام آرزوهام رو آب با خودش برد.

 از اون روز به بعد تو یه بهت عجیبی ام. حتی روز تولدم هم حوصله نداشتم ولی به خاطر نزدیکانم مجبور بودم بخندم. شوهرم که مساله رو قبول کرده و می گه فعلا اینجاییم تا یه راه حل دیگه ایی پیدا بشه. نامه شکایت نوشتم و مشغول ترجمه اش هستم.

درست که زندگی ادامه داره...درست که همه می گن شاید به صلاحت نبوده ...درست که چیز زیادی رو از دست ندادم ..ولی ....شکست خیلی بزرگی بود.

و در نهایت اینکه دوستانی که به خاطر مهاجرت این وبلاگ رو دنبال می کردند ...این پروژه در حال حاضر عقیم مونده و از این به بعد نوشته های یه ادم مالیخولایی رو خواهید خوند.

نوشته شده توسط الف.آذر در ساعت 20:18 | لینک  | 

ما ایرانی ها کلا روحیه خیلی محافظه کارانه ایی داریم. خیلی کم پیش میاد که بخواهیم مثله مردم جهان اول دنبال حق و حقوقمون باشیم. در خارج از ایران با کوچکترین نارضایتی سعی بر احقاق حق (حتی اگه در حد یک دریافت معذرت خواهی باشه) هستند. به یاد بیارید سمپل نامه های شکایت در آیلتس رو...در خیلی از مواقع شاید حتی به تاپیک نامه هم خندیده باشیم...نامه بزنیم و از اینکه تور و یا رستورانی خدمات بد ارائه داده شکایت کنیم...این که خوبه..نامه بنویسیم و از صدای تلویزیون همسایه شکایت کنیم.

ولی به نظر میاد این روحیه خدا رو شکر در بین ماها داره رنگ می بازه. که صد البته فکر کنم جریانات رنگی اخیر هم سهم بسزایی داشته...بعد از این تاخیری که در برنامه ویزا ایرانیان روی داده خیلی از بچه های مایگرنت هلپ شکایت های مختلفی رو به سازمان های مختلف در استرالیا ارسال کرده اند که در بیشتر موارد هم نتایج بسیار خوبی داشته.

ولی در رابطه با تغییرات ۲۳ سپتامبر، به نظر من فعالترين   گروه بچه هاي سايت pomsinpz (بريتيش )هستند. کسانی که اسپانسر گرفتند و با نامردی این اوزی ها طرف شدند. باورتون نمی شه که به چه جاهایی دارند شکایت می کنند و جالب اینه که وکلا هم باهاشون هم صدا هستند(عین وکیل های ایرانی ..نه؟؟)در حال حاضر که به IOM (International organization for migration  شکایت می کنند .

ولی جالبترین کاری که کرده اند اینه که ، نامه ايي به راديو ABC  نوشتند و در اين باره صحبت كرده اند راديو هم جواب داده كه در روز جمعه در برنامه National interest  درباره اش بحث مي شه. من و چند تا از بچه هاي فروم شروع به نوشتن سرگذشت پرونده هامون كرديم و از طريق اين لينك فرستاديم تا اطلاعاتي درباره اوضاع ما هم داشته باشند:

http://www.abc.net.au/rn/nationalinterest/contact/

اينم سايت خود برنامه-جمعه سي اكتبر-تكراري اش رو هم مي تونيد بعدا گوش كنيد.

http://www.abc.net.au/rn/nationalinterest/

همه اينها تيري در تاريكي ايه...تا ببينيم كه چي پيش مياد..به هرحال هرچه گوش شنوا در اين مورد بيشتر بشه، شايد براي ماهايي كه خيلي وقته در حال صبريم يه كورسوي اميدي هم يافت بشه.

نوشته شده توسط الف.آذر در ساعت 17:46 | لینک  | 

امروز آلبوم جدید محسن نامجو و اون آهنگ جنجالی شمس رو گوش کردم. من کلا از کارهای نوآور محسن نامجو زیاد خوشم نمی اد ولی خب منکر استعدادش هم نمی شم. کارهای سنتی اشو بیشتر می پسندم چون به نظرم جنس صداش به این جور کارها بیشتر می خوره. ولی واقعا یه حنجره استثنایی داره، من بعضي وقتها مي مونم كه اين همه اصوات گوناگون رو چه طوري با حنجره اش درست مي كنه.

و اما آهنگ شمس، خب سوره شمس رو به صورت آهنگ در آورده و در كل جالبه. ولي من نمي دونم ديگه حكم حبس و اين حرفا چيه كه براي بدبخت بريدن. به هر حال تنوع و چند صدايي كه باعث هوشيار شدن مردم و سليقه ها مي شه و قشنگي دنيا به همين متنوع بودنشه. تو تركيه در ماه رمضون بسياري از خواننده هاي معروف اذان رو به صورت آهنگ مي خونن و كلي هم حال مي كنن. دولت هم كه اسلامي و تا حالا كسي رو هم به خاطر اينكار زندوني نكرده. همين كه مردم هرازگاهي به طرف دين برن فكر كنم براي اونا كافي باشه.

بعضي وقتها فكر مي كنم كه اگه اين حكومت جاي خدا بود همه تنوع موجود در همه چيز رو از بين مي  برد و حتي نژادهاي مختلف رو هم از دم تيغ مي گذروندن و تنها يه نژاد اون هم از نوع ريش دار و كريه المنظر رو خلق مي كردن.

نوشته شده توسط الف.آذر در ساعت 18:16 | لینک  | 

این استرالیا موارد زیادی رو در دامن بنده جا داده. یکی اش این دوره ایی که دارم می رم و همش در حال ناله کردن هستم. قبل از این اتفاقات منحوس تغییر قوانین، به فكرم رسيد كه با توجه به بحران اقتصادي و از اونجايي كه پرث هم شهر كوچكي و بازار كار مهندسي صنايع غذايي زياد جالب به نظر نمي رسه- بهتره خودم رو مجهز به حرفه هاي ديگه بكنم. بعد از تحقيق و صحبت با چند بريتيش ساكن پرث، به اين نتيجه رسيدم كه بهتره براي دوره Dental Assistant  ثبت نام کنم. جالب این بود که همزمان با تصمیم من ، جهاد دانشگاهي هم اين دوره رو برگزار كرد.

خب من الان چند هفته ايي اين دوره رو شروع كردم و در بعضي مواقع به گريه كردن مي افتم. اول از همه كه عادت سر كلاس نشستن به مدت طولاني رو از دست دادم(كلاس به صورت فشرده است)، مطالب زياد و تخصصي و حفظ كردن اونها واقعا اين مدت رو برام سخت كرده. ولي خب با احتساب هفته ديگه ، تنها امتحان و دوره عملي مونده كه بسيار مسرت بخشه!!!

بعضي وقتها كه غرغر مي كنم كه من اگه مي دونستم استراليا قراره فعلا به ديوار بخوره اصلا اين دوره رو ثبت نام نمي كردم ولي خب ..از طرف ديگه هم معتقدم كه هرچيزي رو يه روز ياد بگيريم حتما به دردمون مي خوره.

 

نوشته شده توسط الف.آذر در ساعت 9:6 | لینک  |